آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

سلام... 

وای خوبم...وای خوبین؟؟؟چی بگم؟؟؟اقا جون چیییییییییییی بگم؟دیگه حرفی ندارم بزنم...جز اینکه ترکییییییدم له شدممم...من زیر فشار سخت و طاقت فرسای جبرواحتمال و حسابان و هندسه له شدممممممممممممممممممممممممممممممم....مخصوصا جبر که هرچی می کشم از اونه.ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!! 

 

 

من هرکار کردم بقیه متنم رو ثبت نمی کنه

  سلام بروبچ.... 

خوبین خوشین سلامتین و اینا؟؟؟؟خوب خداروشکر 

جاتون خالی من این چند روزه کلی عبادت کردم...کلی دعا کردم...کلی زاااااااااااااار زدم(همون عر زدن خودمون)...و کلی طلب بخشش کردم از خدا...خیلی بیشتر از بقیه...میدونید چرا؟؟؟؟ 

چون من رفته بودم برای احیا و عزاداری حضرت علی...ولی چه فایده؟؟؟ 

همه داشتن گریه می کردن همه تو حال خودشون بودن اما من چی؟؟؟؟ 

من یک دقیقه نتونستم نخندم...شب اول که با الهام جون رفتم...وای چشمتون روز بد نبینه هر وقت حرف میزدم سوتی میدادم و می خندیدیم...یا داشتیم میخوردیم... کوله پشتی من هر شب درحال منفجرشدن بود و همه یه جوری نگاه می کردن...شب دوم باز با الی جون رفتم و همش مثه شب قبل داشتیم می خندیدیم...شب سوم که دیگه هیچی... 

ولی اصل خندیدن های بی اراده من فقط و فقط و فقط لهجه ی غلیظی بود که همه روضه خوان ها داشتن... 

وای نمیدونیدا که من چه چیزایی یاد گرفتم... 

نمیدونم میتونید بفهمید یا نه...یه مثال میزنم: 

اونای که حاجت دارند اونای که میخین امشبیه خدا همیدونا ببخشد ااااا حالا با هم بوگوین بک یاالله(بکن یالا

وای این یه نمونش بود که تو ذهنم بود...دیشبو بگم براتون...همه جا تاریک همه قران به سر می گرین...من می لرزیدم از خنده ی بی صدای زیاد...خدایا منو ببخش.... 

امشب همیدون باید از خدا یه چی بسونیدا بریندا...خانوماوا!!توجه کونید 

خلاصه که خیلی جالب بود این احیای ما... 

ممنون از نظراتون...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

 وااااااااااااای بگم بخندین...امروز هم رو مود بودم هم رو شانس... 

رفتم گوشی خریدم بعد که فاکتور زد و با یه داستان جالبی پول رو دادم پرسیدم اقا تعمیر هم دارین...بعد که گوشی قبلیو به تعمیرکار دادم گفت که مشکل نداره...فلش کرد و گوشیم با ۶تومن درست شد...حالا دوتا دوتا حال می کنم...البته چون زیاد اس میدم با گوشی جدیدم سختم میشه چون تمام لمسیه...تازه بعد رفتم رم ریدر خریدم به حساب بابا...باباهم مخشو زدم یه ان ۹۶ برداشت بعد دیدم اااااوووه هندزفریش به پلیر میخوره و قاپیدمش و چقدر هم خوب...خلاصه امروز که ۳شنبه اس من چند جا شانس اوردم

... 

سلام... 

واقعا نمیدونم چی بگم... 

فقط میتونم دروغ بگم... 

بگم وقتی رفتی گریه نکردم حتی یه قطره... 

بگم اصلا برام مهم نیست... 

بگم چقدر خوب که بدون اینکه حقیقتو بفهمم باید سعی کنم به تظاهر فراموشت... 

و اینکه بگم حالم خوبه 

حالم خوب بوده این چند روز بیتو... 

... 

هیچی... 

می خواستم شعر بنویسم پشیمون شدم... 

راستی از همتون قبول باشه... 

سلام رفقا... 

راستی به کوری چشم حسودا رفتم جشنواره خوب بود خوش گذشت...ادم بالا سرم نشسته جزئیات رو فاکتور میگیریم... 

مرگ رو قبول دارم اما مردن خیلی از ادما رو قبول ندارم. 

نازنین خیلی نامردی... 

باز من ماندم و خلوتی سرد 

خاطراتی ز بگذشته ای دور 

باد عشقی که با حسرت و درد 

رفت و خاموش شد در دل گور 

روی ویرانه های امیدم 

دست افسونگری.شمعی افروخت 

مرده ای چشم پر آتشش را 

از دل گور بر چشم من دوخت 

... 

ناله کردم مرو! صبرکن.صبر 

لیکن او رفت.بی گفتگو رفت 

... 

 

... 

خیلی دلم می خواد حرف بزنم...خستم خیلی خستم... 

کاش محیط بود... 

به قول داداش نوید .... خیلی وقته دنبال تنهایی می گردم این روزا گیر نمیاد... 

... 

منم خیلی وقته اتفاقی فهمیدم ۱۴ مرداد سیب آبی یک ساله شد.هههه. 

تولد تولد تولدت مبارک

سلام برو بچ... 

اینجانب با بد شانسی تمام سیستم خونه رو دادم برای تعمیر البته پس از سال ها. حالا کلی وقت طول می کشه که درست بشه تازه اگه درست بشه تا ۱ماه دیگه دست خالم میمونه که کارش راه بیافته...اداره دولتی رو دارین توروخدا؟؟؟؟سیستم نداره...کارمنداش باید خودشون سیستم ببرن...حالا اگه کارمندا با کمبود سیستم مواجه بشن باید چیکار کنن؟؟؟؟ 

بگذریم... 

الن چند وقته با همه ی گیر و گرفتاریاش بد نگذشته...من که عاشق خریدم یه سری کامل توی تیر لباس گرفتم...میدونید که این مانتو تریکو های لخت مد شده مدل سینه کوتاه چین چین...ماهم چند روز پیش رفتیم یه دونشو خریدیم و با کلی ذوق اومدم خونه و بابام حالمو گرفت که کوتاهه... 

خلاصه با کلی جنگ و دعوا دیشب رفتم از حرصم ۲تا مانتو خریدم که تقریبا چین چینه... 

البته یکیش مثه لباس خوابه سوسانو میمونه... 

شلوارم امروز می خرم...هههه...من خیلی دختر بدیم واسه بابام... 

این روزا هیچ چیز برام لذت نداره...حتی خرید کردن...همه چیز تکراری و مسخره... 

جشنواره هم امروز شروع میشه تا جمعه و من نمیتونم برم...جالبه ...از همه جا گروپ گروپ مهمون برای بابام میاد و من که دخترشم نمی تونم برم...فردا هم که مسابقه کورس و سواری خوب رو برگذار می کنن و من از شرکت توی جشنواره محرومم... 

و اما دلیل... 

چون یه دخترم... 

چون ظاهر حدودا جذابی دارم... 

و این باعث میشه که نتونم اخر هفته رو اونجا باشم... 

شانس من... 

هیچ گروهی با خودشون زن و دختر نیاوردن... 

شانس من... 

شوهر عمه ام . عمه ام رو نمیاره و با برادرش و پسرای برادرش میره... 

و من باز باید به خاطره دختر بودنم از خیلی چیزا محروم بشم... 

... 

وای دوستم اومد من برم دیگه...باید برم کتابامو بخرم... 

فعلا بابای...

سلام بچه ها...من خیلی وقته تصمیم گرفتم فقط به امروز فکر کنم و واسه امروز زندگی کنم...سعی می کنم هر روز صبح جوری زندگی کنم که انگار آخرین روزه زندگی کردنه! 

جاتون خالی...دیروز رفتم سینما فیلم درباره الی...!! 

واااااااااااااااااااااای اقااااااااااااااا اینجاااااااااااااا کجاااااااااااا بوووووووووووووود؟؟؟؟؟؟!!!!!؟!؟!؟!؟!؟!؟ 

من مطمئن بودم که رفته بودم سینما اونم توی یک خیابون واقع در یک شهر که جزء جمهوری اسلامی ایرانه؟؟؟؟کشوری مه فقط ادعا داره؟؟؟با مردمی که خدا بار در خدا روز جانماز آب می کشن؟؟؟؟؟؟ 

من یک فیلم اسلامی ندیدم... 

من ....من....متاسفم اما من رفته بودم پارتی...جاتون خالی فیلمی بودا...ههههههه...وسط اون صفحه ی گنده کلی سر و کله و لب و لوچه و دست و پا و بغل مغل هوا بود...هههههه...سعی کردم فقط فیلم ببینم...اخه یکی نیست بگه عزیزای من درست که یه نمه تاریکه...اما دیگه اونقدرا هم تاریک نیست...به نتیجه رسیدم که دیگه ردیف اخر نشینم...ترجیحا فیلم تو دماغ صفحه بشینم اقلا فیلم سالم ببینم

امروز هم باز جاتون خالی رفتم مدرسه...هم تولد هم گودبای پارتی یکی از بچه ها بود از ۱۰ که رفتم تا ۴ که برگشتم کلی خندیدیم.کلی خوردیم...شربت...نهار...نوشابه...آب یخخخخخخخخخخخخخخخ...کیییییییییییییییییییییییکککککککککک...کلی چرت و پرت و اراجیف و خنده و ایناااااااااااااااااااااااااااااااااااا... 

بعدم کلی گریه و اینا...اخه دوستم فاطمه جان که خیلی هم  به وبم سر میزنه می خواد برای همیشه برگرده ولایت (تهران)  فاطییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فاطیییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم برات تنگ میشهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!! 

فاطی جون یادت باشه خواستگاری و نامزدی و عقد و حنا بندون و عروسی و پاتختیت دعوتم کنیااااااااااااااااااااااااااااااااااا...تازه عروسی داداشتم که دعوتم دیگهههههههههههه...  

راستی مرسی که اینقدر نظر میدین واقعاْْْْْ!!!!! 

نمیدونم چی شده.نمیدونم  توی این دنیا چه خبر شده...فقط میدونم دیگه تحمل چیزی رو ندارم.خسته شدم...خیلی خسته...همه ادما همه چیزا همه ی خوبی ها و بدی ها دیگه هیچ حسی رو برام ایجاد نمیکنه...همش درد و زجر و دارو و دکتر.هز همه ادمای دورم که همش به پرو پاچه هم می پیچن...از خانوادم که وقتی عصبانی میشن یا از چیزی ناراحت سر من خالی می کنن...از بابام که وقتی عصابش خورده به مانتو و شلوارم و تنگی گشادیش گیر میده...از همه همه همه...یعنی تولد مامانمه و من اینجوری دارم از خونه و خونوادم فرار می کنم...همیشه این منم که باید کوتاه بیام و تحمل کنم و صبر کنم و گوشام بشه دروازه و حرفا از توش رد بشه و سعی کنم که به ذهنم نسپارمشون...هر شخصی یه ظرفیتی داره...من میتونم بگم که ظرفیتم ته کشیده اقا جون.حدودا میتونم بگم مموریم فول شده اونم حسابی...دیگه حتی یک اپسیلون هم تحمل نارم و زود گریم می گیره...حتی باشگاه رو هم کنار گذاشتم...نمیدونم چیکار کنم...هر چیزی که به ذهنم میاد رو بی خیال میشم و میگم نه شاید اشتباه باشه... 

من ادمی نبودم که بخوام توی وبلاگ مشکلات شخصی یا خانوادگیم رو بگم...اما باور کنید ۶۰گیگ عصاب خوردی دارم... 

فقط میتونم بگم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام بچه ها...وای من کلی نوشتم بعد انتشار نشد زمانم تموم شده بود... 

جاتون خالی رفتم تهران و شمال...هوا عالی بود خیلی خیلی خوش گذشت از شیطونیام که دیگه نگووووووووووووووو.....پلیس ساحل می خواست منو بده دست انتظامات و کلی دنگ و فنگ چون حرفشو گوش نمیدادم...خلاصه که خیلی حال داد... 

بعد تعریف می کنم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  

سلام سلام بچه ها چه طوره حال شما؟؟؟؟ 

منم خوبم بد نیستم...یک هفته ای میشه که تمرینام رو شروع کردم و شبا تا ۱۲ باشگاهم...راه رفتنم یادم رفته و انقدر بدن درد دارم که نگید...با ماشین تا دم پاساژ اومدم با آسانسور تا تا دمه کافی نت اومدم و بقیه راه رو تا پای سیستم با جون کندن راه رفتم 

.... 

این یه عکس برای مقدمه...  

.

 

بله دیگه ...درست حدسیدین... 

تولدم مبارک......................!!!!!!!!!! 

اولین ساعات ۲۵ خرداد یه سالی من اومدم توی این دنیا...از نوع لعنتیش....از همون اول هم اومدن من با کلی مشکلات برای خودم و بقیه همراه بود...من داشتم می مردم...و وقتی منو به دنیا اوردن سیاه و کبود شده بودم...و ای کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم...جاتون خالی توی این درب و داغونی های شهر دیروز با دوستم رفتیم کافی شاپ همیشگی. توی این ۲روز من کلی کادوهای رنگارنگ مثل تک تک آدم های دورم گرفتم...و مثل همیشه از هیچ کدوم خوشم نیومد... 

خوب زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد... 

من باید برم داره دیرم میشه... 

راستی مرسی از همتووووووووووووووووووون با نظراتوووووووووون

  سلام بچه ها...امروز اومدم که عکس اتاق درب و داغون و فریبرز جونم رو بذارم ببینید...راستی خودم با ژیلت موهام رو مدل امو زدم...  

 

 

... 

 

... 

 

... 

  

اینم فریبرز

...

وای امروز تنها بودم و خودم برای اولین بار نهار درست کردم که غیر از فست فود و ساندویچ سرد و انواع و اشکال مختلف تخم مرغ بود...  

  

نمی خوام بگم توی این روزگار...از نوع لعنتیش...چی داره بهم میگذره...نمی خوام بگم انقدر ضعیف شدم که هر روز باید با زخمی کردن و جریان دادن خونم به آرامش برسم...نمی خوام بگم که دیگه تحمل هیچ کسیو ندارم...نمی خوام بگم که کم حوصله و مغرور و بد اخلاق شدم... 

نه...نمی خوام...یعنی حق ندارم که از زندگیم گله کنم... 

بی خیال...  

 

عشق منه فروووووووووووووووووووووووغ لیلیلیلیلیلیلیلیلیلی  

واییییییییییییییییییییییییییی بچه ها کتاب فروغ فرخزادم نیست اخه یعنی چی؟؟؟؟کسی برش نمیداشت اخه... 

بی خیل شعرمو پیدا می کنم بعد می نویسم... 

فعلا ....... 

کتابم رو پیدا کردم...چون کلفته همیشه پول های کهنه ام رو لاش میذارم تا بهتر بشه..هههه ۳تا هزاری از توش پیدا کردم...مال دفعه های قبل بوده که ندیده بودم...هههه... 

... 

گذران  

...

تا به کی باید رفت 

از دیاری به دیاری دیگر 

نتوانم. نتوانم جستن 

هر زمانی عشقی و یاری دیگر  

کاش ما آن دو پرستو بودیم 

که همه عمر سفر می کردیم 

از بهاری به بهاری دیگر 

آه. اکنون دیریست 

که فرو ریخته در من.گویی 

تیره آواری از ابر گران 

چو می آمیزم.با بوسه ی تو 

روی لب هایم.می پندارم 

می سپارد جان.عطری گذران 

آنچنان آلوده ست 

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگی ام می لرزد  

چون تورا می نگرم 

مثل این است که از پنجره ای 

تک درختم را سرشار از برگ 

در تب زرد خزان می  نکرم 

مثل این است که تصویری را 

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم 

شب و روز 

شب و روز 

شب و روز 

بگذار که فراموش کنم 

تو چه هستی.جز یک لحظه.یک لحظه که چشمان مرا 

می گشاید در برهوت آگاهی؟

بگذار  

که فراموش کنم.